LONELINESS is the most beautiful feeling in the world.because u dont need anyone to have it...
دلم بچگی می خواهد. دلم بهانه می گیرد. کمی حماقت می خواهد... اختیار من و دل، در کف این و آن است من به دل بدگمانم، دل به من بدگمان است سبـز و شاداب بودیـم، در بهـاری دل انگیـز زردوبی برگ وباریم، فصل، فصل خزان است هریک از ما که می خواست، بشکند دیگری را دیــد در این میــانه، عشــــــق پــا در میــان است ای خدایی که هر کس، سهمی از سفـــره ات داشت سهـــــم من از جهانت، کاسه ای شوکـــــــران است؟ پهنـــــــــــــه ی دردهایم، شعله باران غـــــــــــــــم شد چون زبانم زبــــــــان نیست، کوه آتشفشـــــــــــان است! مـن بــــــه ناداده هــــــــایت، اعتــــــــراضی نــــــــــــدارم یا اگـــــــر شکــوه ای هست، این زبــــــان ناتــــــوان است. عباس عبادی بچه ها من اصن نسبت به وبلاگم احساس خوبی ندارم. بی ادبیه به شما هم همین طور. انگار به زور من میاید وبم سر می زنید. تا من نگم اپم نمیاید.من اصن از این وضعیت خوشحال نیستم. اصن ناراحت نمیشم اگرکسی میخاد منو از لینکاش حذف کنه و سر نزنه. من اگه شمارو لینک کنم واسه اینه که از مطالبتون لذت میبرم. نمیخام به زور بیاید یه نظر با عرض معذرت دروغی بنویسید و برید. اولا رو راست باشید دوما می تونید از لینکاتون حذفم کنید. این رو نظر من نسبت به شما تاثیر نمیذاره. راحت باشین. و صادق لطفا... مفهومـ زندهـ ایـ از جهانـ را تشنهـ امـ کهـ از اندوهـ آدمیـ سیرابمـ... کلمهـ کلمهـ یـ عمر را در ترانهـ ایـ پراکندهـ امـ کهـ با آفتابـ همخونـ _ شریکـ غمـ پرندگانـ استـ دلیـ اگر غمگینـ دلیلـ سادهـ یـ شعرمـ... و حتمـ دارمـ بهـ لبخند دیوانهـ ایـ نمیـ ارزد؛ جهانـ را بهـ جانـ خریدنـ! بپرسـ از اینـ سایهـ کهـ چشمانشـ را از هر طرفـ کهـ بخوانیـ بهـ قهوهـ ایـ حسادتـ مایلـ استـ؛ چرا از وقتیـ توانستهـ امـ بهار را بخشـ کنمـ بهـ هرچهـ و هرکهـ متهممـ؟ گناهـ کهـ نکردهـ امـ تنها بهـ سهمـ خودمـ فردا را خیالـ کردهـ امـ و شما را از حفظـ خواندهـ امـ... ارمغان بهداروند چه می شد گر دل آشفته ی من *** به شهر چشم تو عادت نمی کرد و ای کاش از نخست آن چشمهایت *** مرا آواره ی غربت نمی کــــــــــــرد چه زیبا بود اگر مرغ نگاهت *** میان راز چشمان تــو می ماند تو می ماندی و او هم مثل یک کوچ *** ز باغ دیـده ات هجــرت نمی کــــــــرد تمام سایه روشن های احساس *** پر از آرامش مهتـــــــــــابیت بود و لیکن شاعـــــــــــر آیینه ها هم *** به خوبی درک این وسعت نمی کرد زمانی که تو رفتی پاکی یاس *** خلوص سبــز گلدان را رها کرد چه زیبا بود اگر از اولین گام *** نگاهــم با دلت صحبت نمی کرد تو پیش از آنکه در دل پا گذاری *** تمام فالهایم رنگ غــــــــــــم داشت ولی تو آمدی و بعد از آن دل *** بدون چشــــــم تو نیت نمی کرد پوزخند سنگینی می زنمـ؛ به تمامـ زندگانی امـ! هرگاهـ که بویی از امید در آنـ به مشاممـ برسد... نه امیدی که برآن خوش کنم دل نه پیغامی نه پیک آشنـــایی نه در چشمی نگاه فتنه سـازی نه آهنگ پر از موج و صدایی ز شهر نور و عشق و درد و ظلمت سحــرگاهی زنی دامن کشـان رفت پریشان مرغ ره گم کرده ای بود که زار و خسته سوی آشیان رفت کجا کس درقفایش اشک غم ریخت کجا کس با زبانش آشنــا بود ندانستنــد این بیگانه مردم که بانگ اوطنین ناله ها بود به چشمی خیره شدشاید بیابد نهانگاه امیـــد و آرزو را دریغا آن دو چشم آتش افروز به دامان گناه افکند او را روز معلم به همه ی معلمای زندگیم مبارک. نه فقط معلمای مدرسه بلکه معلمای زندگیم هم تبریک می گم. به خصوص پدر و مادرم... چون زلف توام جانا، در عین پریشانی چون بادسحرگاهم،دربی سروسامانی من خاکم و من گردم، من اشکم و من دردم تو مهری وتو نوری،تو عشقی وتو جانی خواهم که تو را در بر،بنشانم وبنشینم تا آتش جانـــــــم را،بنشینی وبنشانی ای شاهـد افلاکی، در مستی و در پاکی من چشم تورا مانم،تواشک مرا مانی درسینه ی سوزانم، مستوری ومهجوری در دیــــــــده ی بیدارم، پیدایی و پنهانی من زمزمه ی عودم، تو زمزمه پردازی من سلسله ی موجم،تو سلسله جنبانی از آتـــــش سودایت، دارم من و دارد دل داغی که نمی بینی،دردی که نمی دانی دل با من و جان بی تو، نسپاری و بسپاری کام از تو و تاب از من، نستانم و بستانی ای چشم رهی سویت،کوچشم رهی جویت؟ روی از من سرگردان، شاید که نگردانی رهی معیری ساقی به نـــور باده برافروز جام ما مطرب بگو که کار جهان شد به کام ما ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ای بی خبـــر ز لذت شرب مدام مــــا هرگزنمیردآنکه دلش زنده شدبه عشق ثبت است بـــــرجــریـــده ی عالم دوام ما چندان بود کرشمه و ناز و سهی قدان کاید بـه جلوه سرو صنوبــــــر خرام ما مستی به چشم شاهددلبندماخوش است زان روسپرده اندبه مستــی زمــــام ما ترسم که صرفه ای نبردروزبازخواست نان حلال شیــــــــــخ زآب حـــــــرام ما ای باد اگر به گلشن احباب بگذری زنهـار عرضه ده بر جانان پیام ما لو نام مازیا و به عمدا چه می بری خود آیــــد آنکه یاد نیاری ز نام ما حافظ زدیـده دانه ی اشکی همی فشان باشد که مرغ وصل کنـــد قصد دام ما دریـــــای اخضر فلک و کشتی هلال هستنـــد غرق نعمت حاجی قوام ما حافـــــــظ چشمـ هایِ منـ! اینـ جزیره ها که در تصرفـِ غم استــ؛ اینـ جزیره ها که از چهارسو محاصره استــ؛ در هوایِ گریه هایِ نمـ نمـ است. گرچه گریه هایِ گاه گاهِ منــ آبـ می دهد درختــِ درد را برقـِ آهـِ بی گناهـِ منـ ذوبـ می کند سدِ صخره هایِ سختـِ درد را فکر می کنمـ عاقبتـ هجومـِ ناگهانـِ عشقـ فتحـ می کند پایتختـِ درد را... قیصر امین پور وقتی که بامدادان تو به من خندیدی من ؛ اندیشه کنان در اتاق سردم دلتنگـــــ ـ ـ ..... پرواز کردم از سروهای بلند از عطرهای پونه در دام های دنیا و در این غربت بهت آور ابر خاکستری بی باران جنگل عطر آلود جاده های طولانی همه از من گفتند از من و غم هایم از طلوع یک آه در خم فردایم.... آیدا جوان اما چرا هی هرچه اتفاقی قندان و استکان ها را در سینی می چینم؛ یا هر چه کفشهایم را... جفت می شوند؛ در گوش من دیگر صدای زنگ نمی آید...؟ قیصر امین پور قشنگترین دیالوگ پدر ژپتو: پینوکیو چوبی بمان! دنیای انسانها سنگیست... می روم! خسته و افسرده و زار * سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خــــــدا می برم از شهر شما * دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم، تا که در آن نقطه ی دور * شستشویش دهم از رنگ گنـــــاه شستشویش دهم از لکه ی عشق * زین همــه خواهش بی جا و تباه می برم تا ز تو دورش سازم * ز تو ای جلوه ی امیـد محال می برم زنده به گورش سازم * تا ازین پس نکند یاد وصــال ناله می لرزد می رقصد اشک * آه بگــــــــذار که بگریزم من از تو ای چشمه ی جوشان گناه * شایــــــد آن به که بپرهبزم من به خــــــــدا غنچه ی شادی بودم * دست عشق آمد و از شاخم چید شعله ی آه شدم ،صد افسوس * که لبــم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفــــــــــــــر پایم بست * می روم خنده به لب، خونین دل می روم از دل من دست بدار * ای امیــــد عبث بی حاصل فروغ فرخزاد حکایت من؛ حکایت کسی است که عاشق دریا بود اما قایق نداشت! دلباخته ی سفر بود اما همسفر نداشت! حکایت کسی است که زجر کشید اما ضجه نزد! گریه کرد... اما اشک نریخت! حکایت من؛ حکایت کسی است که پر از فریاد بود... اما سکوت کرد تا همه ی صداها را بشنود... من همیشه این شعرو نصفه خوندم.برید ادامه مطلب کامل بخونید.قشنگه واقعا. شبــی از پشتـ یکـ تنهاییـ نمناکـ بارانیـ تو را با لهجه ی گلهای نیلوفر صدا کردمـ. تمامـ شبــ برای با طراوتـ ماندنـ باغ قشنگـ آرزوهایتـ دعا کردمـ. پسـ از یکـ جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساسـ تو را از بینـ گلهایی که در تنهایی امـ روئید، با حسرتـ جدا کردمـ. داستان دیو و دلبر و شنیدی؟ دلبر عاشق دیو شد وقتی بهش گفت دوسش داره طلسم دیو شکست و آدم شد.حالا قصه ی من و گوش کن. زمانی عاشق یه آدم شدم ولی تا بهش گفتم دوسش دارم به دیو تبدیل شد. ولی من هنوز دیو رو دوس دارم حتی اگه دلبرش من نباشم... امروز سیزده به دره. من که حس خوبی ندارم امیدوترم به شماها خوش بگذره. بیاموز عمر کوتاه گلـــ... را و فواره ی لبخند باش در غمــ گل به ساعتـــــ مرگـــــ جـهـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــان در کلمه ای متوقف می شود که آبشاری از صاعقه در معنا دارد. و بی مقدمه در خویش می رمد نخواستم که شعر،آب و نان و نمی پذیرم سکــــــوتـــــــ یعنی سکـــــــــــوتــــــ که چشمهای تو ناگفته های پرندگانند که مثال ساده ی بیابان منم حتی اگــــــــر در جیب سوراخ ابرها به سرفه نیفتم. ارمغان بهداروند غمی که در سخنت داری همان غم است که من دارم همان غمی که به تفسیرش به هـر بهـانه سخـن دارم من و تو زخمی یک تیغ ایم تفاوت آن که در ایـن مسلخ تو زخم تازه و من با خود هنـــــوز زخـم کهـن دارم پیاله ای ز سـراب مــن دوباره پر کن و باور کن که من هنوز هم از این خشک امیـــد چشمـــه شـدن دارم بمان و عرصه ی بازی کن تو نیز جان مرا یک چند که من به بازی دوران ها به شیوه صبــر چمن دارم به آن شکیب که از یاران توان زخــم زبانـم هسـت به ساز حادثه ها با تو تـوان زخمــه زدن دارم اگرچه پیرم و پیران را هوای توبـه بـه سر آید من آن سرم که به پیرانه هوای توبــه شکــن دارم محمدعلی بهمنی این روزا وقتی همه به هم عیدو تبریک میگن، وقتی... نمیدونم معنیشونو نمی فهمم.اصن نمیدونم چرا.من هیچ چیز مبارکی در این سال نو و اینا نمیبینم. عیدو قبلنا دوس داشتم یعنی بچگیهام وکی هرچی بزرگتر میشم معنیش برام گنگ و نامفهموم میشه.دیدن کسایی که در طول سال هرگز نمیبینیشون و اگه عید نبود مطمئنا روز قیامتم نمیبینیشون. بهارو دوس دارم ولی این بهارا و عیدا رنگ و بوشونو انگار خیلی وقته از دست دادن. من چیزمبارکی نمیبینم. شماچی؟ الان که من اینو می نویسم سفره هفت سینمو چیدم و اومدم تا یه حالی به وبلاگم بدم امیدوارم خوشتون بیاد من که به شخصه روحیه گرفتم این اهنگ هم واسه اینکه خیلی دوسش دارم و اینکه زیادم همچین روحیه نگیرم بدونم چی بودم. در هر صورت به خدا قسم می خورم از ته دل از خدا می خام که همه تک تکتون سال خوبی در پیش داشته باشید.شمام سر سال تحویل منو فراموش نکنید. آمده امـ!!!! که دوره کنمـ. اینـ پیاده روهایـ طویل را، که هیچگاهـ هیچـ عابریـ را بهـ مقصد نرسانده اند... می آید ریز ریز برفــــ نمی نشیند، جاری می شود و خیس می گذرد حالا پرنده که باشد یا نباشد که دارد جایی دور یا نزدیکـــــ روی درختی که لخت است یا زیرشیروانیـــ نمی زنیــــــ نه زنگی به من و نه چشمکی به پرنده که خیس کز کرده است زیر بته نزدیکـــــ پرنده باشد یا نباشد تو دوستــــــ داری پنجره ی روبرو همیشه بسته باشــــــد... علیرضابابایی دیوار چیست؟ آیا به جز دو پنجره ی روبروی هم، اما بی منظره؟ قیصر امین پور از تو هم باید گذر کرد مثل یک کوچه ی بی عابر مثل آنها که گذشتند و شکستند مرا... از تو هم باید گذشت! مثل یک خاطره ی تلخ در خم خواب شب و وهم از تو هم باید گذشت از تو و نام تو و عشق تو هم باید گذشت... آیدا جوان دلهره ی کدوم خزون و داری؟ وقتی تو باغچمون گلی نمونده! ترس کدوم فاصله تو چشمته؟ وقتی میونمون پلی نمونده! حالا که آشیونه ها خالی ان تازه می فهمیم که خزون سرزده کسی نمی دونه تو این گیر و دار نسل پرنده به کحا پر زده؟ تو کوچه های خیس گل گرفته بچه ها دنبال سگای هارن درختای برهنه سردشون نیست انگاری گرم صحبت بهارن دغدغه ی برگای خشک و انگار اینجا فقط رفتگر پیر داره برگا تب زرد خزون گرفتن می گن تبش انگاری واگیر داره درخت تنهایی من چه باکش؟ ترانه ی تلخ اگه میوه داده حالا که حتی شازده ی خیالی رفته و دل به عشق دیوه داده...! علی صفری آق قلعه بابت این چند روز تاخیر که برا من خیلی طولانی بود معذرت می خام امروز آپ کردم فردا هم آپ می کنم خوشحال میشم سر بزنید. منتظرم بای میان آفتاب و دل مرز مشترک کجاست؟ چشم های من، میزبان نقشه هاست: نقشه ها و مرزهای روبرو مرزهای درد،آرزو مرزهای مبهم خیال مرزهای ممکن و محال نقشه های فاصله مرزهای خاکی و غریب بین آفتاب و دل کشیده اند مرزهای شرقی دلم کجاست؟ چشمهای من میزبان نقشه هاست کوه ها روی نقشه سر به اوج می زنند رودها روی نقشه موج می زنند مرزهای بین آفتاب و دل ناگهان خراب می شوند. قیصر امین پور یه روز بهم گفت: می خوام باهات دوست باشم. آخه می دونی من اینجا خیلی تنهـامـ. بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم فکر خوبیه. منمـ خیلی تنهـامـ. یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم. آخه می دونی من اینجا خیلی تنهـامـ. بهش لبخند زدم و گفتم:آره می دونم فکر خوبیه. منمـ خیلی تنهـامـ. یه روز دیگه گفت: میخام برم یه جای دور.جایی که هیچ مزاحمی نباشه. بعد که همه چیز روبراه شد تو هم بیا. آخه می دونی من اینجا خیلی تنهـامـ. بهش لبخند زدم و گفتم: آره می دونم فکر خوبیه. منمـ خیلی تنهـامـ. یه روز تو نامه اش نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم. آخه می دونی من اینجا خیلی تنهـامـ. براش یه لبخند کشیدم یه روز یه نامه نوشت: من قراره اینجا با این دوستم تا ابد زندگی کنم.آخه می دونی من اینجا خیلی تنهـامـ. براش یه لبخند کشیدم؛ حالا دیگه اون تنها نیست و من از این بابت خیلی خوشحالم و چیزی که بیشتر خوشحالم می کنه اینه که نمی دونه که منـ هنوز خیلی تنهـامـ... - یادم نمی کنی؟ خانه ساکت است و صدای تلفن سکوت را نمی شکند. از صدای تو دلگرم می شوم - وقتی هق هق سرشاریست صدای من بگذار سکوت تو را با یاد خود خیس نکنم که خسته تر از تکرارم و نمی دانم چرا... علیرضا بابایی چند وقتیه که هرکی میاد واسم نظر میذاره یه تبریک هم می چسبونه تنگش. حتی تبلیغات ها. میشه بگید واس چیه؟ ماندنم اصلا جایز نیستــــ! خیال می کنمـ تا دقایقی دیگـــر؛ عاشق خواهـــم شــد! هی! هی صاحبخانه شماره ى آژانس چند بود؟ پیشت آمدم، رفتی... و راه سوی دوست گزیدی تا تلخ کامم کنی! در گریزت اما ناآرامیـــــِ پذیراییــــِ زودرست را بی صدا، به آرامی کشاندی. پیشم آمدی، اما از کنارم گذشتی! و در....امتدادِ عبور، همدمـــــِ کودکی را به سردی با خود بردی! و ....... رفتیـــــــ ــ ـ . هربارهیچت گرفتم به پوزخندی...! می دانم، گستاخی وسودای نگاهم را یادسپرده ای. سرانجام در سکوتـــــــــِ شبی یاهنگامه ی روزی می آئی پیش، واین بار..... پایان می گیرد درد! می گسلد بند می خوابد تن، در آغوشت تا ابــــ ـ ـ ـ ـد بــی....مـــــن! شـ...ا...یـــ...د دوریِ تو هنوز، همزادم! همراهم! مرگــــ! بهروز آرمان امشب شهادته. من ادم دل پاکی نیستم. ان چنان با خدا نیستم ولی در عوض پرم از حاجت. پرم از درد. از غم مث همه ی شما. همه یه سری رویا و ارزو تو دلشون دارن منم دارم. همه مشکلاتی تو زندگی دارن. یکی عاشقه یکی مریض داره یکی خودش مریضه یکی ... بیایید امشب همه برا هم دعا کنیم. خواهش می کنم منم دعا کنید. امیدوارم امشب همتون حداقلش یکی از مشکلات و حاجاتتون کم بشه. آمین! من و فراموش نکنید... قصه از آنجا شروع شد. که... خیلی عصبانی بود. گفت اگه دوسم داری ثابت کن. گفتم:چه جوری؟ تیغ رو برداشت و گفت رگتو بزن... گفتم: مرگ و زندگی دست خداست. گفت: پس دوسم نداری؟ تیغو برداشتم و رگمو زدم. وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون می دادم یواش در گوشم گفت: اگه دوسم داشتی تنهام نمی ذاشتی... چندین خزان گذشت و می پنداشتم، پرنده ی جاودانه، پیک بهار است. آری! انتظار عظیم، لحظه ی بی پایان را می کاهد. مرغ دل از درخت پر کشید و به پاکی صبح شکوفه ها پیوست. و اینک من در راه نگاه خیره مانده ی تو، ایستاده ام، بی حرفی. به امید آن لحظه ی سبز و تو ته مانده ی شعری که اکنون در این غروب دلتنگ به پایان می اندیشی... آیدا جوان می خواهم نقاش شوم تا شاید بتوانم رنگی به سر و روی زندگی ام بکشم آخر این روزها رنگ از رخ زندگیم پریده... این مطلب رو من از وب دوستم ستاره که اسمش هم تو لینکم هست کپی کردم. بی اجازه! ولی نه برای کپی. اگه می خواین از هدفم با خبر شین برین ادامه ی مطلب... ستاره جان امیدوارم ناراحت نشی شمام بفرما ادامه مطلب با هر بهانه در غزلهایم تو را تکرار خواهم کرد با زنگ نامت این سکوت آباد را آزار خواهم کرد نام تو را تا بام دیوار بلند شهر خواهم برد ز آنجا تو را بر خواب این خوش باوران آوار خواهم کرد هربار عزمی داشتم چیزی مرا از کار وا می داشت اما قسم بر نام تو آن کار را این بار خواهم کرد دیگر نیارم طاقت دلتنگی از تو دور بودن را آری... همین فردا همین فردا تو را دیدار خواهم کرد هرجا که باشی در محاق ابرها و دره ها حتی تا دیدنت هر راه نا هموار را هموار خواهم کرد یک بار دیگر در تو ای آیینه ی باور نما خود را می یابم و این خویش در تسلیم را انکار خواهم کرد محمدعلی بهمنی مرگ باورهای خوبم را ببین گریه های بی غروبم را ببین شونه هایم زیر بار غم شکستـ شاخه های سبز امیدم شکست عشق ما در شیشه ی فرهاد بود عشق شیرین ریشه اش در باد بود هیچکس حرف صداقت را نزد هیچکس دل را بر این دریا نزد یک نفر امروز در چشمم شکست یک نفر بار سفر بست و گسست یک نفر با خاطراتم د.و.و.و.ر شد یک نفر با قصه ها محشور شد... یکـ نـ.فـ.ر... با تشکر از اقای محمدجواد محمد قاسمی که این شعر رو لطف کردن. داشتم مطالب یه وب رو می خوندم که به یه جمله ی سوالی برخوردم. آخر مهربونی کجاست؟ کشف تو در ناتوانی دنیایی کهـ مرا شاعر می خواستـ اعجاز عشق بود... و همه ی ترس ابهام تو که در خاصیت هیچ رنگی نمی گنجید. چه دقیقه هایی از عمر که بر سر ترجمه ی تو نرفتـ آهـ از نگاه کهـ کلمه نمی شود... ارمغان بهداروند برگرد بی تو بغض فضا وا نمی شود یک شاخه یاس عاطفه پیدا نمی شود در صفحه ی دلم تو نوشتی صبور باش قلبم غبار دارد و معنا نمی شود بی تو شکست پنجره ی رو به آسمان غم در حریم آبی دل جا نمی شود از کدوم قسمت زندگیتون لذت میبرید و راضی هستید؟ چی میشه که آدما حرفای خودشون یادشون میره؟ چی میشه که دورو میشیم؟ چی میشه که همدیگرو یادمون میره؟ محبتاشون؟ چی میشه که با ورود یک فرد جدید به زندگیمون بقیه افراد گذشته فراموش میشن؟ اصن زندگی یعنی چی؟ من باز خودم اول جواب میدم. باور کنید جواب بالایی ها رو نمی دونم. ولی می تونم بفهمم که زندگی در نظر انسانهای دنیا یعنی دروغ، ریا، دوروبازی ای به نام سیاست، و... برای شادابی خود و ناراحت ساختن دیگران. لطفا صادق باشید... سلام. خوبین؟ خواستم امشب یه سوال نظرخواهی واستون بذارم. راجع به امشب. آخه من هیچ حسی نسبت به امشب نداشتم یا اصن باید بگم یلدا و حس نکردم. خوشحال میشم جواب سوالها یا حداقل یکیشون رو بدید. یلدا در نظر شما چگونه است؟ یلدا را امسال چگونه گذراندید؟ بهترین یلدای زندگیتان کی و چگونه بود؟ اول خودم جواب میدم. یلدای امسال من تنها در چند اس ام اس تکراری و بی مزه خلاصه شد. که من هم همونها رو به چند نفر دیگه ارسال کردم. هیچ حسی نسبت به یلدا ندارم. بهترین شب یلدا اون شبه که کل اعضای خانواده و یا در صورت کم جمعیت بودن چندی از اعضای خوب و صمیمی فامیل دور هم باشیم. اصن هم انارو هندونه و آجیل اهمیت نداره مهم چند ساعت دوستی و صمیمیت خالصانه است. هر ناکسی پا می نهد در مجلس و مهمانی ات ای دل! کجا رفتند پس، آن دوستان جانی ات؟ دلشوره های ساده ام، شد کوهی از اندوه و غم آخر چرا من می دهم تاوان نافرمانی ات؟ مثل غریقی بی ژناه، افتاده ام در دام موج تا بادبان افراشتم از ساحل طوفانی ات پرسیدم از ابر و نسیم، از چشمه سار و از شمیم شاید نشانی جویم از ییلاق تابستانی ات فریادهایت گم شدند، زیر غباری از سکوت بوی رضایت می دهد حتی مخالف خوانی ات آه ای غرور پرشکوه! از سبزه زار چشم او با یک نگاه آغاز شد، پایان بی پایانی ات. عباس عبادی ... میان میدان ایستاد و جنگجو طلبید. یکی از مردان ابن زیاد رو به پسر بزرگش فریاد زد برو و سر او را برای من بیاور. پسر فرمانده به میدان آمد. روی در روی قاسم اسب خود را حرکت داد. شمشیر کشید. اسبها به هم تاختند. گرد و غبار میدان را پر کرد. عبدالله از کنار خیمه ی برادر میدان را تماشا می کرد.دستهایش را بالا آورد و گفت خدایا برادرم را کمک کن. غبارها فرو نشست. قاسم بر اسب نشسته و مرد جوان در خاک و خون غلتیده بود. خشم و کینه وجود فرمانده را پر کرد. پسران دیگر خود را به میدان فرستاد.همه پس از لحظاتی کشته شدند. یکی فریاد زد: مواظب باشید این بچه های علی شمشیر زن و شجاعند... عمروبن سعد ازدی فریاد زد: به خدا سوگند من به این بچه حمله می کنم و او را می کشم. یکی از مردان دشمن رو به عمروبن سعد گفت: سبحان الله این چه حرفیست؟ عمرو مگر نمی بینی که جماعت گرد او را احاطه کرده اند و این همه جمعیت با یک طفل نوجوان وارد جنگ شده اند. عمرو نگاه کرد. چه نبرد نابرابری! چه ناجوانمردی فاحشی! صدها مرد قوی جسم با اسبهای سیراب و تازه نفس قاسم را محاصره کرده بودند. عمرو صدا زد: به خدا کاری را که گفتم میبینم. آنگاه بر اسب نشست و چون برق خود را به میان میدان رساند.قاسم سی و پنج مرد رزمجوی دشمن را به سینه ی خاک خوابانده بود.جماعت با هم به قاسم حمله ور شدند. عمرو از این فرصت استفاده کرد. شمشیر را در هوا چرخانید و برفرق قاسم فرو آورد. سر قاسم شکافته شد و با صورت به زمین افتاد. غبار میدان را پوشاند. رنگ از چهره ی عبدالله پرید. با اضطراب و پریشان به سوی خیمه ی عمو دوید. ناگاه صدای قاسم در بیابان پیچید: عموجان کمکم کن. ادامه دارد... ... « قاسم جانم! روز عاشورا عمویت را تنها نگذار!» فریاد شادی از درون قاسم جوشید: برادر ...من! من... حرف خود را نیمه تمام گذاشت و با عجله برخاست و مثل برق از میان خیمه ها گذشت تا خود را به خیمه ی مخصوص امام رسانید. جلوی خیمه ایستاد. امام از لای پرده های خیمه نگاهی به او کرد و چیزی نگفت. قاسم کنار در خیمه زانو زد. دست بر سینه گرفت و محکم تر از قبل گفت: عمو اجازه ام بده تا به میدان بروم. امام چشمهای غمگین خود را بست و با بغض گفت: گفتم که عزیزم! نمی شود. تو نباید به میدان بروی. قاسم به چشمهای نیمه باز امام خیره شد و بلند و رسا گفت: عمو! بابایم دارد به من می گوید که برو. عمو پدرم فرموده: برو. امام نگاهش را در چشم قاسم دوخت. پیش از آن که چیزی بگوید قاسم بازوبند را مقابل صورت امام گرفت و گفت: ببین عمو این خط پدر من است. امام با دیدن خط برادر اشک در چشمانش حلقه زد شب قبل از قاسم پرسیده بود: قاسم جان مرگ برای تو چه مزه ای دارد؟ و قاسم هم با تمام وجود جواب داده بود: شیرین تر از عسل امام پلکهایش را بر هم گذاشت نفس عمیقی کشید و فرمود: برو خدا به همرات. این جمله که بر زبان امام جاری شد انگار همه ی قدرتهای عالم در جان قاسم دمیده شد. برخاست. مانند طوفان سوار بر اسب شد مثل صاعقه و به میدان تاخت. همچون شیر عبدالله مات و مبهوت کنار خیمه ی قاسم ایستاده بود و رفتن او را تماشا می کرد. دشمن به آمدن سوار خیره مانده بود و خود را برای نبردی ناجوانمردانه آماده می کرد. صدای قاسم در میدان پیچیده بود: منم! قاسم پسر حسن بن علی(ع) فرزند پیامبر(ص) و امام من حسین (ع) است... ادامه دارد...

ادامه مطلب

ادامه مطلب


ادامه مطلب

سال نو مبارک


و زیرش نوشتم: آره می دونم فکر خوبیه. منمـ خیلی تنهـامـ.
آره می دونم. فکر خوبیه. منمـ خیلی تنهـامـ...



ادامه مطلب
درحالی که خودم هم جوابشو نمی دونم.
لطفا شما جواب بدین. صادقانه
ادامه مطلب
