لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

آدرس وب جدیدم

سر بزنید!

http://naslejadidiha.persianblog.ir/

منتظرم!!

خیال باطل

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٥/۳/٢۱ساعت ۱٢:۳٤ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

التماس دعاها را کم نبینید. نادیده نگیرید. چرا که التماسه. یه التماس باتمام وجود.

التماس دعا دارم برای یک مریض.

این وب زیاد مخاطب نداره می دونم. خیلی وقتم هست درش بستس. ولی الان ... شاید یک دعا؛ شاید فقط یک دعا از سمت یکی از همین تعداد کم تصادفی یا غیر تصادفی به اینجا سر زدن باعث حل شدن یه مشکل بزرگ بشه. پس خاهش می کنم شما که می خونید یک لحظه یاد بزرگترین مشکلی که تاحالا تو زندگیتون داشتید بیفتید خیلی درد کشیدید شاید مشکل شما بزرگتر یا کوچکتر از مشکل مدنظر من باشه. ولی از ته دل. همونطور که برا خودتون دعا می کنید برای رفع این مشکل هم دعا کنید. 

خاهش می کنم. امید ادما به التماس دعاهاس که شاید خدا به خاطر یکی از بنده هاش پاسخ داد.

ممنون

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٤/٤/٢٥ساعت ۳:۱۱ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/٥/٢۱ساعت ٥:٤٧ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

نمی دونم چرا همچنان دارم اینجا اپ می کنم. چرا انقدر پافشاری می کنم.

این احتمالا اخرین مطلب من تو این وبه. به لینکام سر می زنم ولی دیگه نمیگم اپم به روزم و ازین حرفا. دیگه نه کسی رو دارم اس بدم نه کسی رو دارم براش اپ کنم نه کسی که ایمیل بدم. نامردی نباشه یکی دوتان تو ایمیلام اونام چون گوشیشون اندروید نداره. هرکی رو می بینم تو وایبر و واتزاپ و اینجور چیزاس. خدایی اگه کسی این مطلب رو می خونه بگه. شما از وایبر لذت می برید یا از در کنار هم بودن؟ نگید در کنار هم بودنه که دروغه چون وقتی کنار همید هم گوشی دستتونه. من اعتقادم اینه اگه کسی بخاد با من صحبت کنه یک اس ام اس ده تومنی کسی رو نکشته.

 

بودن هم بودن های قدیم

نه اینترنت بود نه تلفن

فقط نگاه بود

روبرو

چشم در چشم

به همین خلوص

به همین کنفیت

به همین سادگی

 

+ منم تو وایبرم. ولی نمیرم. می ترسم از این دوستی نه چندان مجازی و کاذب

 

بهتون سر می زنم. اگرم اسم کسی از لینکا حذف شد به خاطر یک سال غیبت بوده

معذرت میخام

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/٥/۱٩ساعت ۱٢:۱٢ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

بعضی ها گریه نمی کنند؛

اما از چشمهایشان معلوم است اشکی به بزرگی یک سکوت گوشه ی چشمشان به کمین نشسته...

*****

عشق هایت را مثل کانال عوض می کنی و افتخار می کنی که عشق برایت اینچنین است.

و من!

     می خندم به برنامه هایی که هیچ کدام ارزش دیدن ندارد!

*****

در زندگی، برای هر آدمی

از یک روز، از یک نفر به بعد؛

هیچ چیز مثل قبل نیست.

نه روزها...نه رنگها...نه خیابانها!

*****

آرزوهایم هوایی شده اند!

مدام به باد می روند...

*****

    - چه مسافرت منحصر بفردی!

به تماشای خورشید و ستاره ها می روم و در یک چشم به هم زدن،

                         در عمق آرام اقیانوس ها، با ماهی ها عکس یادگاری می گیرم.

     کافیست؛

          روبرویم نشسته باشی و پلکهایت را باز و بسته کرده باشی!!!

*****


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٤/۳٠ساعت ٤:٢٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

با ساعت روی دیوار چه کرده ای؟

چه کرده ای

      که امشب

               تمام نمی شود...

گوش کن!

دیوار ها صدای تو را تقلید می کنند.

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۳/٤/۱۸ساعت ۱٢:٤٩ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

دوستم می داشتی و دروغهای تو، صداقت خاص خود را داشتند.

                                                   در هر دروغ، حقیقتی بود.

عشق تو از همه ی مرزهای ممکن فراتر رفت.

                                      چندان که هیچکی دیگری نتوانست.

 

می پنداشتم عشق تو، دیرتر خواهد پایید.

               از خود زمان. اکنون دستت را تکان می دهی به نشانه ی وداع_

و ناگهان عشق تو به من پایان می پذیرد!

               حقیقت در همین پنج حرف است...

مارینا تسوه تاییوا

نوشته شده در جمعه ۱۳٩۳/۳/۳٠ساعت ۱٢:٢٠ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

دچار یعنی

           عاشق

 

و فکر کن که چه تنهاست؛

اگر که ماهی کوچک دچار آبی دریای بیکران باشد...

چه فکر نازک غمناکی!

و غم، تبسم پوشیده ی نگاه گیاه است؛

و غم اشاره ی محوی به رد وجدت اشیاست.

خوشا به حال گیاهان که عاشق نورند،

و دست منبسط نور روی شانه ی آنهاست.

نه! وصل ممکن نیست!

همیشه فاصله ای هست...

اگرچه منحنی آب بالش خوبی ست؛

برای خواب دلاویز و ترد نیلوفر

همیشه فاصله ای هست.

 

دچار باید بود!

وگرنه زمزمه ی حیرت میان دو حرف،

                                 حرام خواهد شد...

و عشق؛

سفر به روشنی اهتزاز خلوت اشیاست.

و عشق، صدای فاصله هاست.

صدای فاصله هایی که

                        غرق ابهامند...!

سهراب سپهری                            

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/۳/۱٢ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

دلم گرفته...

از همه ی بی تفاوتی ها؛

از همه ی فراموشی ها؛

از همه ی بی اعتمادی ها؛

کاش معلمی بود و انشایی می خواست:

" روزگار خود را چگونه می گذرانید؟ "

 

پ.ن: یک سال دیگه از عمرم اونطور که نمی خاستم گذشت...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۳/۱٠ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

ای قطار!

راهَتـــ را بِگیــر و بــرو...

دیگَــــر نَه کوهـ توانـــِ ریزِش دارَد نَه ریز عَلی پیراهَن..

 

********************

هَمِـــه ی نیمکَتــــ هایِ پارکــــ دُو تَفَرِه اَنــــ!

بی خیــال رو چَمَن می شینَمـــــ...

 

 

********************

گاهی آرِزوهایِمان آنقَـــدر دیر بَرآوَردِه می شَوَنـــد؛

کِه دیگَــــــر گُنجایِشی بَــرایِ پَذیرِشَش دَر زِندِگی باقی نَماندِهـ...!

********************

نَــذر کَردِه اَمــ، سُفرِه ای پَهن کُنَــــم؛

اَز حَرفـــــ ـهایِ نَگُفتِـــهـ یِ دِلَمـــ!

                               اَگَـــر بَرگَـــردیـــــ...

********************

دِلــ ـهایَمــ بَرایَتــــ تَنگـــ شُدِهـ اَنـد؛

آخَـــر تُو کِهـ نِمی دانی!

بَرایِ فَراموشـــ کَردَنِتــــ دُودِلـــ شُدِهـ اَمــ...!

********************


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۳/٢/۱ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

پس کجاست؟

چند بار

خرت و پرت های کیف بادکرده را

                                 زیر و رو کنم:

پوشه ی مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

 

کارت های دعوت عروسی و عزا

قبض های آب و برق و غیره و کذا

 

برگه ی حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

 

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه ی معرفی

 

برگه رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام...

 

پس کجاست؟

چند بار

جیب های پاره پوره را

                         پشت و رو کنم:

چند تا بلیط تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

                            چند سکه ی سیاه

صورت خرید خوار و بار

صورت خرید جنس های خانگی...

 

پس کجاست؟

یادداشت های درد جاودانگی؟

قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۳/۱/۳٠ساعت ۱۱:٢٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

حال من خوب است.

اما تو باور نکن...!

 

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٧ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۳/۱/۱٧ساعت ٩:٢٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

باید برای آینه فکری کرد

گفتم که جای آینه اینجا نیست

دیوار را

باید دوباره سیم کشی کرد

باید فضای طاقچه ی پشت پرده را

                          پر کرد

باید دم تمامی در ها را دید

باید هوای پنجره را داشت

زیرا بدون رابطه

با این هوا

یک لحظه هم نمی شود اینجا

                      نفس کشید!

قیصر امین پور

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۳/۱/۱٢ساعت ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

گندم های هفت سین به گندم های آسیاب گفتند:

قصه ی ما گرچه نان نداشت اما پایانی سبز داشت...

پایان امسالتان سبز باد

 

پ.ن: پایان سال که دیگه گذشت دیگه. فردا عیده من می گم که امیدوارم سالتون سبز شروع بشه تا سبز تموم بشه.

امیدوارم همتون سال خیلی خوبی داشته باشید. نمی دونم بقیه چه آرزو و دعایی لحظه ی تحویل سال دارن. من قلبا از خدا برای همه سالی همراه با خوشبختی و سلامتی میخام.

شاد باشین.

پیشاپیش نو مبارک

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢٩ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

اِی هَمه تُــــو!

با حُضورَتـــــ

        جَهانی غِیبَتــــ را

                        غَمی نیستــــ ـ...

وَ دَر غِیبَتَتــــــ

          تَنهــــــــایی،

                     شاه بیتـــــِ

                             قَصیــــــده ی

                                   مَلال اَنگیـــــــزِ

                                             لَحظه هاستــــــ!

 

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٢۱ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

هرکس جای من بود می برید!!!

امّا من هنوز؛

میدوزم.

چشم هایم را به امید...

 بعضی وقتها باید کم باشی تا کمبودت جس بشه؛

نه اینکه نباشی و نبودت عادت بشه...

دردها فراموش می شوند!

امّا هم دردها؛

               هرگـــــــــــــــــــــز...


ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٢/٧ساعت ٤:٠٦ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

این لحظه هایِ گرم را

با سردیِ این آینه

سردترش نکن!

ما که حادثه را هجی کرده ایم،

حالا چرا

به عهدی که با تو بسته ام

                            ملامتم می کنی؟

امیر آقایی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱٠/٢٥ساعت ۱٢:٠۳ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

دوباره عِشق؟دوباره جوانه دَر پاییز؟

دوباره مَن وَ غَزَل هایِ خاصِ آتَش بیز؟

 

دوباره قِصّه کِشاندن به صفحه ای دیگر؟

نه...! دفتری است مَرا از دقایقت لَب ریز

 

مرا که چله نشین همیشه ات شده ام

مگو که وسوسه بیرون کشیده از پرهیز

 

به پاسخِ تو زبان است جمله اعضایم

به پرس! نیست مرا هولِ روزِ رستاخیز!

 

نهایتی ست دگر در هوایِ تو ماندن

وگرنه داشتم از ابتدا هوایِ گریز

 

تو را به شعرِ زمینی چگونه بنشانم؟

که درخورت نَبُوَد شعرِ آسمانی نیز!

 

اگر مقدرِ مَن نیست جُرعه ای از تُو

بِه خاک تِشنه اَم اِی دوست! ذَرّه ذَرّه بِریز

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٩/۳٠ساعت ۱٢:۱٧ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

نه راحت از فلک جویم، نه دولت از خدا خواهم

وگر پرسی چه می خواهی، تو را خواهم تو را خواهم

نمی خواهم که با سردی،چو گل خندم ز بیدردی

دلی چون لاله با داغ محبت آشنا خواهم

زشادی ها گریزم در پناه نا مرادی ها

به جای راحت از گردون، بلا خواهم بلا خواهم

چنان با جان من ای غم، درآمیزی که پنداری

تو از عالم مرا خواهی، من از عالم تو را خواهم

به سودای محالم، ساغر می، خنده خواهد زد

اگر پیمانه ی عیشی در این ماتم سرا خواهم

رهی معیری

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٩/٥ساعت ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

اینجا زمین است!

         زمین گرد است.

تویی که مرا دور زدی؛

         فردا به خودم خواهی رسید...

 

 

در بدترین روزها امیدوار باش!

زیرا زیبا ترین باران ها از سیاه ترین ابرهاست...

 

فکر به بعضی ها، لبخند روی لب می نشاند.

دوست دارم این لبخند؛

                  و آن بعضی ها را...!

 

از یه جایی به بعد آدم دیگه دوست نداره همه چی درست شه،

دوست داره همه چی تموم شه...

 

 

همیشه حرارت لازم نیست!

گاهی از سردی یک نگاه می توان آتش گرفت...!

 

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/۸/٢۱ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

مسافر آمده بود؛

و روی صندلی راحتی، کنار چمن

                                       نشسته بود.

" دلم گرفته

   دلم عجیب گرفته است."

 

تمام راه را به یک چیز فکر می کردم،

و رنگ دامنه ها هوش از سرم می برد.

خطوط جاده در اندوه دشت ها گم بود.

چه دره های عجیبی!

و اسب؛

       یادت هست؟... سپید بود.

و مثل واژه ی پاکی

سکوت سبز چمن زار را چرا می کرد.

و بعد، غربت رنگین قریه های سر راه

و بعد، تونل ها.

 

دلم گرفته

دلم عجیب گرفته

و هیچ چیز

نه این دقایق خوشبو، که روی شاخه های نارنج می شود.

خاموش،

نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این

گل شب بوست.

نه، هیچ چیز مرا از هجوم خالی اطراف نمی رهاند.

و فکر می کنم

که این ترنم موزون حزن تا به ابد

شنیده خواهد شد......

 

سهراب سپهری

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/۸/٤ساعت ۱٢:٤٦ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

"سوگند"

 

مردم همه

          تو را به خدا

                      سوگند می دهند.

 

اما برای من؛

تو آن همیشه ای

                   که خدا را به تو

                                    سوگند می دهم!

***************

"قاف"

 

و قاف

حرف آخر عشق است!

آنجا که نام کوچک من

آغاز می شود...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٧/٢٠ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

سلام. ببخشید تو یه وب ادبی این درخواست رو می کنم:

 بچه ها من به یه استاد زبان احتیاج دارم. به یه استاد که به طور online بتونم سوالامو ازش بپرسم. کسی رو میشنا

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/٧/۱٥ساعت ۱:٠۸ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

تُـو،

بایَد با مَن بیایی.

وَ گَرنَه گُمــــــ می شَوَمـــــــ

دَر نِگاهِ مَردُمــــ.

دَستَمـــــ را بِگیر

وَ بِه خانِه بیاوَرَمـــــ.

میانِ این هَمِه سِتارِه

تَنهـــــــــــــا

تُو نِشانیِ خانِه اَمـــــ را می دانی...

امیر آقایی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٧/٩ساعت ٥:٥٥ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

در گوش نوزادی که مرده به دنیا آمد؛

یواشکی گفتم:

                بخواب که چیزی از دست نداده ای...!

 

 دوباره سیب بچین حوِّا، خسته ام...

بگذار از این جا هم بیرونمان کنند!

دیر بازیست شیطان فریاد می زند:

                                آدم پیدا کنید؛

                                    سجده خواهم کرد...

 

در روزهای ابری،

گلهای آفتابگردان بلا تکلیفند؛

                 مثل روزهای من...

                                  بدون تو!

گاهی باید خلوت کسی رو به هم ریخت تا بداند تنها نیست و کسی به یادش هست!

 

 گاهی باید به دور خود یک دیوار تنهایی کشید.

نه برای اینکه دیگران را از خودت دور کنی؛

بلکه برای اینکه ببینی برای چه کسی اهمیت داری که این دیوار را بشکند!

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/۳٠ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

موازی یا نا موازی

آموخته ام آدمی ادامه ی گلی است؛

که در فلسفه ی بی توقع مرگ

چهره در ابدیت دارد.

 

صبـــــورم!

       آنفدر که سنگ

       و این گریه از سر دلتنگی است...

که " دوست جان کلام من است در همه حال "

 

به فرض هم که...

کجای در بنویسم:

             من آمدم تو نبودی؟!!!

ارمغان بهداروند

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٦/٢۳ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

     _قشنگ یعنی چه؟

قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه ی اشکال

     _و عشق، تنهـــــــــا عشق

تو را به گرمی یک سیب می کند مانوس

     _و عشق، تنهـــــــــا عشق

مرا به وسعت اندوه زندگی ها برد.

مرا رساند به امکان یک پرنده شدن

     _و نوشداروی اندوه؟

صدای خالص اکسیر می دهد این نوش...

سهراب سپهری

 


نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٦/۱٧ساعت ۱٢:٤۱ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

با تو ام

       ای لنگر تسکین!

       ای تکان های دل!

       ای آرامش ساحل!

 

با تو ام

       ای نور!

              ای منشور!

ای تمام طیف های آفتابی!

ای کبود ارغوانی!

ای بنفشابی!

با توام ای شور، ای دلشوره ی شیرین!

 

با توام

      ای شادی غمگین!

با توام

      ای غم!

          غم مبهم!

ای نمی دانم!

هرچه هستی باش!

                    اما کاش...

نه، جز اینم آرزویی نیست:

هرچه هستی باش! 

             امــــا باش...!

قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٥/٢٦ساعت ٩:٠٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

بیا برای یکبار هم که شده...؛

دست به خلاف بزنیم!

من اندوه تو را می دزدم،

                  تو تنهـــــــــــایی مرا...

 

میان مشغله ها گم شده ام!

     ولی دلم برای هوایت همیشه بیکار است...

فرقی نمی کند؛

بگویم و بدانی... یا نگویم و ندانی!

فاصله دورت نمی کند...؛

وقتی در خوب ترین جای اندیشه ام جای داری!

انتظار سخت است!

فراموش کردن هم سخت است!

 اما اینکه ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش کنی...

                                           سخت تر است!

بیا گذشته بازی!

من یکبار دیگر ساده رهگذر می شوم؛

 و تو یکبار دیگر عاشق،

                           تماشایم کن...!

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٢/٤/٢٧ساعت ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

نِمی دانَمـ

بایَد چیزیـ می گفتَمـ

یا چیزیـ گفته اَمـ و تو نَشنیدیـ

وَگَرنهـ مَگَر می شَوَد

حَرفهایـِ ما بِه هَمـ

بی جوابـ بِمانَد

 

هَرچِه هَستـ

حالا کِه می رویـ غَمگینَمـ

دِلَمـ بَرایـِ تَمامـِ آنچِه می خواستی و نَتَوانِستَمـ؛

                                                           می سوزَد...

علیرضا بابایی

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩٢/٤/۱۸ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

ما،

خاطره ی بارانهاییم

که از ذهن آسمان پاک شده است.

از این پس

دعای باران را

به نام من

و به نام تو

خواهند خواند.

امیر آقایی

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩٢/٤/٩ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

مـــا

در عصر احتمال به سر می بریم.

در عصر شک و شاید

در عصر پیش بینی وضع هوا

از هر طرف که باد بیاید

در عصر قاطعیت تردید

عصر جدید

عصری که هیچ اصلی

جز اصل احتمال، یقینی نیست.

 

امـــا من؛

بی نام تـــو

           حتی

               یک لحظه احتمال ندارم

 

چشمان تـــو

عیـــن الیقین من

قطعیت نگـــــاه تــــو

                 دیـــن من است

 

من از تـــــو ناگزیرم

من؛

بی نام ناگزیر تو می میرم...

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٩ساعت ٩:٠٢ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

من میرومـ!

باور کن می رومـ؛

اما دلمـ برای به جهنمـ گفتن هایت تنگـ می شود...!

 

گاهی تنهایی انقدر قیمت دارد

که درب را باز نمی کنم؛

حتی برای تو که سالها منتظر در زدنت بودم...!

آنکه واقعا تو را دوست دارد،

به ساز آرام بودنت کفایت میکند...

و هرگز از تو نمی خواهد رقاصک سازهایش باشی...

صبــــــــــر؛

                یک دروغ بزرگ است!

سالهاست که با غوره ها کلنجار می روم،

                                                  حلوا نمی شوند...

زندگی شبیه شعریست...

قافیه هایش بامن،

تو فقط ردیف باش!

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩٢/۳/٢٠ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

دیوانه،

دیوانه،

دیوانه تر!

همین بیست و چهار ساعت نا چیز را می گویم.

می توانی سراغ تمام شعرهایی که برایت سرودم را

از زلال اشکی بگیری

که دیشب

میان هق هق و بالشم

پنهان کرده بودم.

 

دیوانه،

دیوانه،

دیوانه تر!

خودم را می گویم

و تو را.

کاشکی که مادرانمان حتی شده یکبار

برایمان دعا کنند،

وکرنه این سیلاب عاصی

ما را با خود به دریاها خواهد ریخت.

 

کاشکی

         مادرانمان دعایمان کنند.

امیر آقایی

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۳/۱٠ساعت ٢:٥٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

.

.

.

عطر عبور آبی ات از کوچه باغ عشق

گلبوته های یاد مرا ناز می کند

نیلوفر غریب نگاهت از آسمان

چشمان انتظار مرا باز می کند

 

نقاشی نگاه صمیمانه ات هنوز

مانده میان یاسمن آرزوی من

چشمان تو خلاصه ی اوج پرنده هاست

و قصه ایست از عطش جستجوی من

 

تو رفتی و نگاه تو از شهر دل گذشت

من در حریم عاطفه پروانه ام هنوز

در باور حقیقت بی انتهای عشق

مجنون صفت به یاد تو دیوانه ام هنوز

مریم حیدرزاده

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/٢۸ساعت ٧:٢٩ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

صبح آغاز می شود،

به کندی خود را می یابم.

دوست ندارم برخیزم،

بدن را کش می دهم

                          و چشمهایم به اجبار باز می ماند

                          در روشنایی نور و آفتاب،

                          غم ها مانند سیلی بر سرم سرازیر می شوند.

 

روزی پر تنش تر از همیشه

با فکرهای خط خطی آغاز می شود.

                                                                      با خود می گویم:

                                                                      تا کجا باید رفت!

                                                                      تا کجا باید گفت!

                                                                      تا کجا باید راند!

آیدا جوان   

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٢/٢/۱٤ساعت ۳:٠٢ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

:::دوستتــــ دارمــــ::: ؛

را برای هردویمان فرستادی!

                                    خیانت کردی یا عدالت؟؟؟

 

                                  

 

درد دارد...

وقتی چیزی را کسر می کنی؛

 که تمام وجود جمع زده ای...!

                                  

روزگاری فانوس، نشانی از یاری بود.

اما حالا؛

      به خورشید هم اطمینانی نیست...

                                 

هرچه بیشتر می خواهمت،      دورتر می شوی!

برگرد!

قول می دهم دیگر دوستت نداشته باشم...

 

                                 

کاش می دانستی!

در این کویر تنهایی؛

              تو را داشتن

                    همان حس خیس باران است...

 

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٢/۱/٢۳ساعت ۱٢:۳٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

....

فرقی نمی کند

امروز هم

ما هرچه بوده ایم، همانیم

ما باز می توانیم

هرروز ناگهان متولد شویم

ما همزاد عاشقان جهانیم...

 

(پاره ای از یک منظومه)

قیصر امین پور

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩٢/۱/۱٤ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

سال در پایان است

من زتقویم دلت با خبرم

همه ماهش مهر است

        همه روزش احساس

زنده باشی ای دوست

              شادیت افزون باد.

 

        سال نو پیشاپیش مبارک       

    

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱٢/٢٧ساعت ۱:۱۱ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

در خوابهای کودکی ام

هر شب طنین سوت قطاری

                                  از ایستگاه می گذرد....

دنباله ی قطار

                انگار هیچ گاه به پایان نمی رسد.

انگار

    بیش از هزار پنجره دارد.

و در تمام پنجره هایش

                           تنها تویی  که دست تکان می دهی.

آنگاه

در چارچوب پنجره ها

شب شعله میکشد

با دود گیسوان تو در باد

در امتداد راه مه آلود

در دود

       دود

          دود...

قیصر امین پور

نوشته شده در سه‌شنبه ۱۳٩۱/۱٢/۸ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

حرفـ هایِ ما هنوز ناتمامـ...

تا نگاه می کنی:

وقتـِ رفتن استــ.

باز همـ همانـ حکایتِ همیشگی!

پیش از آنکه باخبر شوی

لحظه یِ عزیمتِ تو ناگزیر می شود.

آی...

ای دریغ و حسرتِ همیشگی!

ناگهان

      چقدر زود

              دیر می شود!

قیصر امین پور

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱٤ساعت ٥:٢٩ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

"تو" ؛

       آن نیستی که به یادت بیاورم.

"تو" ؛

      آن همیشه ای که...

                                  به یادم میمانی!

 

دستانت را برایم مشت می کنی.

می پرسی: گل یا پوچ؟

در دلم می گویم:

                          فقط دستانت...

عجیب است!!؟

تنها آغوشی آرامت می کند؛

 که دلت را به درد آورده است...!

بادبادکها هرچه قدر هم که اوج بگیرند، هنوز اسیر زمینند.

من!

اما با تو، با آغوش گرمت، با تمام بوسه هایت، روی همین زمین؛

به اوج میرسم...

نبودت را آن زمان باور کردم که فاصله ی میان انگشتانم خالی ماند...

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۱۱/۱ساعت ٦:٠٦ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

اینـ همه موجیـــــ

که بر پاهایت شتکــــ می زنند

می توانستند

فرستادگانـــــ منـــ باشند،

همانــــ روزیـــ که می گفتی

کاشـــــ ــ ـ...؛

 

             دریــا بودی تــــــو...


امیر آقایی

 

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢۳ساعت ٦:٥٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

As i love to

   kiss hands, and

to name everything, I

love to open

doors!

Wide___into the night!

 

Pressing my head

as i listen to some

heavy step grow softer

or the wind shaking

the sleepy and sleepless

woods.

 

ah, night

small rivers of water rise

and bend towards___sleep.

I am nearly sleeping--

somewhere in the night a

human being is drowning.

MARINA TSVETAEVA

ترجمه در ادامه مطلب

 


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۱٠/٢ساعت ۱:۳٦ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

روزی  خواهم آمد،و پیامی خواهم آورد.

در رگ ها، نور خواهم ریخت.

و صدا خواهم در  داد:«ای سبدهاتان پر خواب!

سیب آوردم، سیب سرخ خورشید.»

 


ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/٩/۱٩ساعت ٩:٢۳ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

آن کسی که پای تیرک چوبی آب می ریزد دیوانه نیست، باغبانی است امیدوار!

درددل هایت را به هیچکس نگو!

یاد می گیرند چگونه دلت را به درد آورند...

برای تو می میرم.

تو وانمود کن که تب کرده ای. همین کافیست...

باد آورده را باد می برد؛

قبول!

اما تویی که با پاهای خودت آمده بودی چرا؟

از اینجا تا انتهای خیالت هرکجا بروی باز هم به هم می رسیم.

زمین بیهوده گرد نیست.

 

نوشته شده در دوشنبه ۱۳٩۱/٩/٦ساعت ۱٢:٠٩ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()

اینجا همه هرلحظه می پرسند:

-« حالت چطور است؟»

 

اما کسی یکبار

از من نپرسید:

-«بالت...

قیصر امین پور

 

پی نوشت:

التماس دعا

نوشته شده در یکشنبه ۱۳٩۱/۸/٢۸ساعت ٢:۱٢ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

عجول نبودی

که این همه گاز می دهی.

در سرازیری این خیابانی که تازه آسفالت کرده اند

من هم نباشم اگر کنارِ تو

صدایم را با خود خواهی برد

و دوستان غریبه ات

خواهند فهمید

که این چراغ های راهنما

بی دلیل قرمز نمی شوند.

امیر آقایی

نوشته شده در چهارشنبه ۱۳٩۱/۸/۱٧ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()

تنهاییـــــ امـ را با تو قسمت می کنم   سهم کمی نیست!

گسترده تر از عالم تنهاییــــ من    عالمی نیست

 

غمـــ آنقدر دارم که می خواهم تمام فصل را

بر سفره ی رنگین خود بنشانم ات   سهم کمی نیست

 

حوّایـــ منـــ! بر من مگیر این خودستایی را که بی شک

تنهاتر از من در زمین و آسمان ات   آدمی نیست

 

آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم

تا روشنم شد در میان مردگانم همدمی نیست

 

همواره چون من نه! فقط یک لحظه خوب من بیندیش

- لبریزی از گفتن ولی در هیچ سوی ات محرمی نیست

 

من قصد نفی بازی گل را و باران را ندارم

شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست

 

شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آن را

در دستهای بی نهایت مهربانش مرهمی نیست

 

شاید و یا هزاران شاید دیگر    اگرچه

اینک به گوش انتظارم جز صدای مبهمی نیست

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩۱/۸/٦ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak