لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

من زنده بودم اما انگار مرده بودم

از بس که روزها را با شب شمرده بودم

 

ده سال دور وتنها، تنها به جرم اینکه

او سرسپرده می خواست، من دل سپرده بودم!

 

ده سال می شد آری در ذره ای بگنجم

از بس که خویشتن را در خود فشرده بودم

 

در آن هوای دلگیر وقتی غروب می شد

گویی به جای خورشید من زخم خورده بودم

 

وقتی غروب می شد وقتی غروب می شد

کاش آن غروب ها را از یاد برده بودم...

محمدعلی بهمنی

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/۸/٧ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak