لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

... قاسم سر از زانو برنداشتوفقط پاهای کوچکی را دید که مقابلش جفت شده. صدای عبدالله را که شنید سرش را بالا آورد و گفت:«برادر! مرا تنها بگذار.می خواهم به درد خودم بسوزم.»

عبداله کنار قاسم نشست و گفت:« برادر! دلم برای علی اکبر تنگ شده. بیا به خیمه ی شهدا بریم.»

قاسم چیزی نگفت. سرش را میان دستهایش فشرد و گریست. عبدالله مکثی کرد و گفت:« برادر تو چرا به میدان نمی روی؟»

صدای گریه ی قاسم بلندتر شدو با بغض گفت:« تو را به خدا نمک روی زخم دلم نپاش! چه کار کنم؟ عمو اجازه ام نمی دهد!»

عبدالله لحظه ای سکوت کرد و بعد آهسته گفت:« قاسم خیلی دلت گرفته؟»

قاسم سرش را تکان داد. عبدالله ادامه داد:« بیا پیش عمو برویم. او را به جان بابا قسم می دهیم که به ما اجازه بدهد. عمو حتما قبول می کند. می گوییم عمو جان همه ی غمهای عالم روی دل ما نشسته.»

در همین لحظه چیزی مثل برق، در ذهن قاسم گذشت سرش را بالا آورد و با حیرت به چشم های درشت و زیبای عبدالله خیره شد. پس از چند ثانیه به فریاد گفت عبدالله! بازوبند. بازوبند... . سپس فوری نشست وآستین خود را بالا زد و بندی را که بر دستش بسته بود باز کرد. عبدالله خود را جلوتر کشید و با تعجب گفت: برادر این چیست؟

قاسم با هیجان گفت: برادر وقتی کوچک بودم بابا این را به دست من بست و گفت: هروقت همه ی غمهای عالم بر دلت نشست این بازوبند را باز کن و هرچه نوشته ام عمل کن تا دلت آرام بگیرد.

عبدالله با خوشحالی گفت خوب ببین چه نوشته؟

قاسم بازوبند را جلوی صورت خود گرفت و شروع به خواندن کرد:

 

ادامه دارد...

 

 

 

نوشته شده در پنجشنبه ۱۳٩٠/٩/۱٠ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak