لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

... « قاسم جانم! روز عاشورا عمویت را تنها نگذار!» فریاد شادی از درون قاسم جوشید: برادر ...من! من...

حرف خود را نیمه تمام گذاشت و با عجله برخاست و مثل برق از میان خیمه ها گذشت تا خود را به خیمه ی مخصوص امام رسانید. جلوی خیمه ایستاد. امام از لای پرده های خیمه نگاهی به او کرد و چیزی نگفت. قاسم کنار در خیمه زانو زد. دست بر سینه گرفت و محکم تر از قبل گفت: عمو اجازه ام بده تا به میدان بروم.

امام چشمهای غمگین خود را بست و با بغض گفت: گفتم که عزیزم! نمی شود. تو نباید به میدان بروی.

قاسم به چشمهای نیمه باز امام خیره شد و بلند و رسا گفت: عمو! بابایم دارد به من می گوید که برو. عمو پدرم فرموده: برو.

امام نگاهش را در چشم قاسم دوخت. پیش از آن که چیزی بگوید قاسم بازوبند را مقابل صورت امام گرفت و گفت: ببین عمو این خط پدر من است.

امام با دیدن خط برادر اشک در چشمانش حلقه زد شب قبل از قاسم پرسیده بود: قاسم جان مرگ برای تو چه مزه ای دارد؟ و قاسم هم با تمام وجود جواب داده بود: شیرین تر از عسل

امام پلکهایش را بر هم گذاشت نفس عمیقی کشید و فرمود: برو خدا به همرات.

این جمله که بر زبان امام جاری شد انگار همه ی قدرتهای عالم در جان قاسم دمیده شد. برخاست. مانند طوفان سوار بر اسب شد مثل صاعقه و به میدان تاخت. همچون شیر عبدالله مات و مبهوت کنار خیمه ی قاسم ایستاده بود و رفتن او را تماشا می کرد. دشمن به آمدن سوار خیره مانده بود و خود را برای نبردی ناجوانمردانه آماده می کرد. صدای قاسم در میدان پیچیده بود: منم! قاسم پسر حسن بن علی(ع) فرزند پیامبر(ص) و امام من حسین (ع) است...

 

ادامه دارد...

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٩/۱۱ساعت ٩:۳٦ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak