لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

... میان میدان ایستاد و جنگجو طلبید. یکی از مردان ابن زیاد رو به پسر بزرگش فریاد زد برو و سر او را برای من بیاور.

پسر فرمانده به میدان آمد. روی در روی قاسم اسب خود را حرکت داد. شمشیر کشید. اسبها به هم تاختند. گرد و غبار میدان را پر کرد. عبدالله از کنار خیمه ی برادر میدان را تماشا می کرد.دستهایش را بالا آورد و گفت خدایا برادرم را کمک کن.

غبارها فرو نشست. قاسم بر اسب نشسته و مرد جوان در خاک و خون غلتیده بود. خشم و کینه وجود فرمانده را پر کرد. پسران دیگر خود را به میدان فرستاد.همه پس از لحظاتی کشته شدند. یکی فریاد زد: مواظب باشید این بچه های علی شمشیر زن و شجاعند...

عمروبن سعد ازدی فریاد زد: به خدا سوگند من به این بچه حمله می کنم و او را می کشم.

یکی از مردان دشمن رو به عمروبن سعد گفت: سبحان الله این چه حرفیست؟ عمرو مگر نمی بینی که جماعت گرد او را احاطه کرده اند و این همه جمعیت با یک طفل نوجوان وارد جنگ شده اند.

عمرو نگاه کرد. چه نبرد نابرابری! چه ناجوانمردی فاحشی! صدها مرد قوی جسم با اسبهای سیراب و تازه نفس قاسم را محاصره کرده بودند. عمرو صدا زد: به خدا کاری را که گفتم میبینم.

آنگاه بر اسب نشست و چون برق خود را به میان میدان رساند.قاسم سی و پنج مرد رزمجوی دشمن را به سینه ی  خاک خوابانده بود.جماعت با هم به قاسم حمله ور شدند. عمرو از این فرصت استفاده کرد. شمشیر را در هوا چرخانید و برفرق قاسم فرو آورد. سر قاسم شکافته شد و با صورت به زمین افتاد. غبار میدان را پوشاند. رنگ از چهره ی عبدالله پرید. با اضطراب و پریشان به سوی خیمه ی عمو دوید. ناگاه صدای قاسم در بیابان پیچید: عموجان کمکم کن.

 

ادامه دارد...

نوشته شده در شنبه ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak