لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

قصه بود!

راه بود!

خار بود و خون!

لیلی قصه ی پرخون را می نوشت.

راه بود ولیلی می رفت.

مجنون نبود،دنیا ولی پر از نام مجنون بود.

قصه نبود، معرکه بود.

میدان بود. بازی چوگان و گوی چوگان نبود.

گوی بود.لیلی گوی میدان بود...! بی چوگان!

مجنون نبود لیلی زخم برمی داشت اما شمشیر را نمی دید.

شمشیر زن را نیز مریضی نبود.

لیلی تنها می باخت زیرا که قصه، قصه ی باختن بود.

مجنون کلمه بود. ناپیدا و گم...

قصه عشق اما همه از مجنون بود.

مجنون نبود!

لیلی قصه اش را تنها می نوشت.

قصه که به آخر رسید مجنون پیدا شد.

لیلی مجنونش را دید.

لیلی گفت: پس قصه، قصه من و توست؟ پس مجنون توئی؟!!!

خدا گفت:قصه نیست. راز است. این راز برملا نمی شود، الا به مرگ! لیلی تو مرده ای.

لیلی مرده بود.

"لیلی نام تمام دختران است..."

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak