لااله الا الله

سبحان الله یافارج الهمّ ویاکاشف الغم فرّج همى ویسرّ أمرى و أرحم ضعفى و قلة حیلتى وأرزقنى من حیث لا أحتسب یارب العالمین

مامان سراسیمه اومد تو اتاق. گفت ساعت یه ربع به دوازدهه. با بی خیالی به ساعت گوشیم نگاهی کردم. ساعت یازده و نیم بود و من هنوز تو رخت خواب.تعجبی نداشت از وقتی ماه رمضان شده من صبحا به خاطر دیرخوابی شبانه و بیداری سحر دیر بیدار می شم. ولی خوب امروز مامان یادش رفته بود وسطش پارازیت بندازه هی . بلند شدم و گوشه ی اتاق به فکر فرو رفتم. صدای خنده ی بلندی که تو خواب از سر شادی سر می دادم هنوز تو گوشم بود. وقتی کاملا سرحال شدم گفتم عجب خواب باحالی بود. دیشب خواب دیدم دانشگاه قبول شدم!!!! عالی بود.خیال باطل

ظهر بود. سر نماز بودم که متوجه شدم اخبار میگه امروز جواب کنکور اومده. خوشحال شدم نمی دونم چرا؟ دو رکعت نماز حاجت هم خوندم. دلهره داشتم. می ترسیدم و لی وقتی برگه پاسخنامه کنکور میو مد توذهنم می دیدم که بیشتر یها رو پاسخ دادم. نازی هم که طبق معمول به من اس داد مطمئن بشه که جوابا اومده.

می خواستم خودم جواب رو ببینم ولی وقتی داداشم رفت ببینه یواشی سرک کشیدم مطلع شم ولی سایت شلوغ بود و صفحه بالا نیومد. بعد از اون خودم سر زدم. تنهایی. سر در نیاوردم از جواب کنکورم. شایدم نخواستم سر در بیارم. برا همین سرم رو به چیز دیگه ای مشغول کردم و هربار که مامان می پرسید چی شد می گفتم سایت شلوغه. دروغ با زبون روزه!!! ولی سری بعد داداشم با مامان اومدن بالا سرم و گفتن برو دوباره. رفتم. داداشم بیخبر از آگاهی من از نتیجه هورایی کشید که وارد سایت شدم بالاخره. جواب رو نمی فهمیدم. ولی درست بود. وقتی داداشم برام میخوند. بغض گلوم بزرگ می شد. به شوخی بهم گفت برو افسرده شو. بغضم ترکید. رفتم تو اتاق و گریه کردم. مامان هم پشت سرم اومد و از نذر و نیازاش می گفت تا منو آروم کنه کا مثلا راضی بودم به قبول شدنت.آخه پارسال ناراضی بود. با زبان تندی و البته ملتمسانه گفتم بره بیرون.

نمی فهمیدم باید گریه می کردم، به خدا اعتراض می کردم یا... نمی دونم چرا ولی با پرس و جو از کنکوری های نود توی فهرست مخاطبین گوشیم انگار می خواستم خودم رو آروم کنم. سحر زود جواب دادو تجربی مجاز شده بود. نازی میگفت نمی رم. میخوام امروز شاد باشم. ولی امارش رو گرفتم تا من به جاش نگاه کنم و اگه نقبولیده بود بهش نگم. سر با کامپیوتر کار کردن، کلی با داداشم دعوا کردم.

چند دقیقه ای توی اتاق... اشک... فحش... و نفرین به کامپیوتر بدبخت که هیچ وقت درست نشه و البته نابود. که اگه قراره من باهاش کار نکنم داداشم هم نتونه باهاش کار کنه. بعد آروم شدنم رفتم بیرون و اون هم بیرون اتاقش. رفتم پای کامپیوتر و نتایج نازی رو هم چک کردم. اونم قبول شده بود. بغض گلوم بزرگتر وبزرگتر می شد.هم انسانی قبول شده بو هم زبان. خوش به حالش. اشک و بغض و فضولیم از این نبود که خوشحال بشم که نقبولیده. دنبال بهونه بود برای جواب به دوستام. به من چی می گن؟ تو که می گفتی خوب دادی. چی شد؟ دوسال کنکور پشت کنکور؟؟؟؟!!!!متفکر

از خدا خواستم راه حل بهم بده. آخه همه میگفتن امسال همه کنکور قبولن. مگه من چه قدر شده رتبه ام که رد شدم!!!!یول

 هروقت اسمش میاد اشکم هم میاد. خواهرم باور نکرد. آخ که داغونم کرد و لی سر نماز مغرب تصمیم گرفتم راستش رو به دوستام بگم. که من پارسال مجاز به کنکور نبودم. آخه پیش نخونده بودم. امسال هم پیش رو تمومیدم تازه. آخه غیر حضوری خوندم......

ای کاش هیچوقت ازون خواب بیدار نمی شدم. ای کاش این خبر بد خواب بود و اون خواب حقیقت. ای کاش ...ناراحتگریه

امیدوارم همه موفق بشن من هم....

نوشته شده در جمعه ۱۳٩٠/٥/۱٤ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ توسط ALONE نظرات ()


Design By : Pichak