ادامه ی داستان پایینی

... قاسم سر از زانو برنداشتوفقط پاهای کوچکی را دید که مقابلش جفت شده. صدای عبدالله را که شنید سرش را بالا آورد و گفت:«برادر! مرا تنها بگذار.می خواهم به درد خودم بسوزم.»

عبداله کنار قاسم نشست و گفت:« برادر! دلم برای علی اکبر تنگ شده. بیا به خیمه ی شهدا بریم.»

قاسم چیزی نگفت. سرش را میان دستهایش فشرد و گریست. عبدالله مکثی کرد و گفت:« برادر تو چرا به میدان نمی روی؟»

صدای گریه ی قاسم بلندتر شدو با بغض گفت:« تو را به خدا نمک روی زخم دلم نپاش! چه کار کنم؟ عمو اجازه ام نمی دهد!»

عبدالله لحظه ای سکوت کرد و بعد آهسته گفت:« قاسم خیلی دلت گرفته؟»

قاسم سرش را تکان داد. عبدالله ادامه داد:« بیا پیش عمو برویم. او را به جان بابا قسم می دهیم که به ما اجازه بدهد. عمو حتما قبول می کند. می گوییم عمو جان همه ی غمهای عالم روی دل ما نشسته.»

در همین لحظه چیزی مثل برق، در ذهن قاسم گذشت سرش را بالا آورد و با حیرت به چشم های درشت و زیبای عبدالله خیره شد. پس از چند ثانیه به فریاد گفت عبدالله! بازوبند. بازوبند... . سپس فوری نشست وآستین خود را بالا زد و بندی را که بر دستش بسته بود باز کرد. عبدالله خود را جلوتر کشید و با تعجب گفت: برادر این چیست؟

قاسم با هیجان گفت: برادر وقتی کوچک بودم بابا این را به دست من بست و گفت: هروقت همه ی غمهای عالم بر دلت نشست این بازوبند را باز کن و هرچه نوشته ام عمل کن تا دلت آرام بگیرد.

عبدالله با خوشحالی گفت خوب ببین چه نوشته؟

قاسم بازوبند را جلوی صورت خود گرفت و شروع به خواندن کرد:

 

ادامه دارد...

 

 

 

/ 1 نظر / 4 بازدید
سناتور

[گل][گل][گل][گل] بسیار عالیییییییییییییییییییییییییی