خاک کربلا در سوزش عحیبی فرورفته و آسمان در تماشای خون شناور مانده بود. خیمه ها زیر شعاع های آتشین خورشید می سوخت و تشنگی اهل حرم را بیقرار کرده بود. قاسم میان خیمه ی خود نشسته  و سر بر زانوی غم گرفته بود.این بار دومی بود که دست خالی برمی گشت.از لحظه ای که مردان بنی هاشم جنازهی پاره پاره ی علی اکبر را به خیمه ی شهدا آورده بودند تاب و قرارش را از دست داده بود. دوبار کنار عمو زانو زده و التماس کرده بود که:« عمو اجازه ام بده تا به میدان بروم و بجنگم!» و هر دوبار عمو گفته بود:«نه! تو یادگار برادرم هستی. تو وارث امام حسنی. نه! تو نباید کشته شوی.» و هر دو بار قاسم سر به زیر افکنده و به خیمه ی خود پناه آورده بود. گریسته بود. آنقدر که عمه به دلداری اش آمده و آرامش کرده بود. در آن همهمه و غوغای میدان، صدای به هم خوردن شمشیرها و شیهه ی اسب ها، چنان حسرتی بر دل قاسم می ریخت که نمی خواست، بیرون را تماشا کند. فقط دلش می خواست سر به زانو بگیرد و تا پایان عاشورا اشک بریزد و در خود بمیرد. یک لحظه به خود گفت:« بابا تو اگر اینجا بودی حتما اجازه ی مرا از عمو می گرفتی. بابا دیدی لیاقت شهادت نداشتم. علی اکبر شهید شد. همه ی یاران امام کشته شدند...»

بغض گلویش را می فشرد. کسی پرده را کنار زد و وارد شد...

ادامه دارد...

/ 1 نظر / 4 بازدید
سالار

سلام من آپم خواهش میکنم مطلب رو خوب بخون بعد نظر بده[نیشخند] زود بیا منتظرم نذار[چشمک]