هی مترسک! کلاه را بردار...

قطره قطره اگرچه آب شدیم

ابر بودیم و آفتاب شدیم

 

ساخت ما را هم _ او که می پنداشت

به یکی جرعه اش خراب شدیم

 

هی مترسک! کلاه را بردار

ما کلاغان دگر عقاب شدیم

 

ما از آن سودن و نیاسودن

سنگ زیرین آسیاب شدیم

 

گوش کن ما خروش و خشم تو را

هم چنان کوه بازتاب شدیم

 

اینک این تو که چهره می پوشی

اینک این ما که بی نقاب شدیم

 

ما که ای زندگی! به خاموشی

هر سوال تو را جواب شدیم:

 

دیگر از جان ما چه می خواهی؟

ما که با مرگ بی حساب شدیم!!!

محمدعلی بهمنی

/ 5 نظر / 5 بازدید
باران

خیلی باحال بوووووود. [ماچ] ولی کاش با ی رنگ دیگه مینوشتی.[نیشخند]

Celine

خوشحال میشم اگه مایل باشید تبادل لینک کنیم[لبخند]