...

قصه از آنجا شروع شد.

که... خیلی عصبانی بود.

گفت اگه دوسم داری ثابت کن.

گفتم:چه جوری؟

تیغ رو برداشت و گفت رگتو بزن...

گفتم: مرگ و زندگی دست خداست.

گفت: پس دوسم نداری؟

تیغو برداشتم و رگمو زدم. وقتی داشتم تو آغوش گرمش جون می دادم یواش در گوشم گفت:

اگه دوسم داشتی تنهام نمی ذاشتی...

/ 28 نظر / 14 بازدید
نمایش نظرات قبلی
عارف

http://www.aref2012.persianblog.ir/ منو بلینکون و بگو با چه اسمی بلینکونمت[سوال]

عارف

ولی من از سریال فاصله ها و شیدایی و دلنوازان [سبز]می شم بدم میاد[عصبانی] من فقط فیلم جومونگی دوس دارم[بغل][بغل][بغل][بغل][بغل] و سریال بچه هایه اسمان از سریال هایه شبکه3[سبز]می شم[تعجب]

سکوت

حرفی که زده مال یک آدم مریض بوده نه یک عاشق..

مهدی

مطلب خیلی قشنگی بود. ولی اگر هم واقعا دوستش داشته باشه ، چاره ای جز تنها گذاشتنش نداره! تنهایی شده یه اخلاق واسه این آدما! + ادامه اون داستانهارو کی ارسال می کنی؟! خیلی مشتاق شدم بخونمش. [گل]

مینا

نه نه نه! منظوری نداشتم. منظورم این عکسه بود و اون خونی که ریخته بود... ای!

سارا

راس میگه . ادم نباید عاشق یه احمق بشه . فقط احمق کار احمقانه میکنه.زد تو خال.

ستاره

من هروقت اينو ميخونم اعصابم خراب ميشه ديوونه بوده بيچاره رو سركارش گذاشته خودشم نميدونسته چي ميخواسته اخرشم بيچاره رو به كشتن داد

امیر

قصه خیلی عجیبی بود ... عالی ...