غزل (4)

هر ناکسی پا می نهد در مجلس و مهمانی ات

ای دل! کجا رفتند پس، آن دوستان جانی ات؟

دلشوره های ساده ام، شد کوهی از اندوه و غم

آخر چرا من می دهم تاوان نافرمانی ات؟

مثل غریقی بی ژناه، افتاده ام در دام موج

تا بادبان افراشتم از ساحل طوفانی ات

پرسیدم از ابر و نسیم، از چشمه سار و از شمیم

شاید نشانی جویم از ییلاق تابستانی ات

فریادهایت گم شدند، زیر غباری از سکوت

بوی رضایت می دهد حتی مخالف خوانی ات

 

آه ای غرور پرشکوه! از سبزه زار چشم او

با یک نگاه آغاز شد، پایان بی پایانی ات.

عباس عبادی

/ 18 نظر / 4 بازدید
نمایش نظرات قبلی
سالار

سلام من آپم زود بیا منتظرم

سهیل

گفتم هنوز منو لینک نکردی

ستاره

صبر کن سهراب... قایقت جا دارد ؟؟؟؟؟ من هم از همهمه ی روی زمین بیزارم...

عبدخدا

روزی این سیاهی به سرخ مبدل خواهد شد... اما تا آن روز باید صبر کرد. تا آن روز دلم - خانه ام - کاشانه ام - حتی تم ایمیلم - سیاه است. وقتی آن روز سر رسید وقت تغییر رنگ است... ما سرخ گون و شاد و آن ها ... سیاه و تار...

angel

سلام دوست عزیز. وبت خیلی خوشکل بود و لینکش کردم.خوشحالم میکنی سر بزنی بهم. راستی من آپ کنم خبر نمیدم.چون همیشه خدا آپم[نیشخند] www.dokhmaletahna.loxblog.com

دختر ایرانی

سلام ممنون از حضورتون و نظراتتون امیدوارم دوستای خوبی برای هم بمونیم.شاد باشی و سبز.[قلب][بغل][ماچ]