اعتراف کودکی دیرین...

باید اعتراف کنم که عادت کردم.

همچون کودکانی که به هنگام برگشت از خونه ی پدربزرگ مادربزرگشون گریه می کنند و یا هنگامی که خاله و عمه میاد خونشون، چادر و کیف و کفششونو قاییم می کنند که نرن.

من عادت کردم.

چون وقتی خواهرام از خونمون میرن اشک از چشمانم سرازیر میشه.

و گاهی التماسشون می کنم که دیرتر برن.

واقعا بچه شدم...

/ 5 نظر / 4 بازدید
ساناز

سلام.ممنونم از حضورت[قلب] تنهایی بدترین درد دنیاست[افسوس][افسوس][افسوس][ناراحت]

سناتور

آخیییییییییییییییییییییی[گریه]

سناتور

میگم این بچه که عکسشو گذاشتی چه قدر نازه

السای

سلام دومس جونم [نیشخند] خوفی [چشمک] آخی بمیرم الهی بچه شدی [خنده] [خنده] [خنده] شوخی کردم ناراحت نشی [نیشخند] [چشمک] [نیشخند]

السای

با داداش رسول موافقم این کومچولو هه نازه [زبان] [نیشخند] [نیشخند]