شعر بیست و سوم

تُـو،

بایَد با مَن بیایی.

وَ گَرنَه گُمــــــ می شَوَمـــــــ

دَر نِگاهِ مَردُمــــ.

دَستَمـــــ را بِگیر

وَ بِه خانِه بیاوَرَمـــــ.

میانِ این هَمِه سِتارِه

تَنهـــــــــــــا

تُو نِشانیِ خانِه اَمـــــ را می دانی...

امیر آقایی

/ 28 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
غزل

ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﻡ بهترین و زیباترین ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺟﻬﺎﻧﻮ ﺑﮑﺸﻢ ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﮔﻨﺎﻫﻪ خب ! [چشمک]

غزل

دختره تو پروفایلش نوشته دوست داشتم اگر قرار بود شی باشم، قلم می شدم. اگر قرار بود حیوان می شدم عقاب می شدم. اگر قرار بود حس می شدم، محبت می شدم… بش گفتم اگه قرار بود آدم میشدی چی میشدی؟؟ [قهقهه]

غزل

گاهی وقتها چقدر ساده عروسک می شویم نه لبخند می زنیم نه شکایت می کنیم فقط احمقانه سکوت می کنیم...

غزل

وقتی با فک و فامیل اسم و فامیل بازی میکنیم : اسم: غلام فامیل: غلامی غذا: غلام پلو میوه: غلام سبز شغل: غلام فروشی شهر: غلام رود کشور: غلامستان گل: غلام بو اشیاء: غلام پلاستیکی

غزل

کارم از یــکی بود یکی نبــود گذشتــه است … من در اوج قصه گـــم شدم … عشق یعنی : یکی ” بــود ” یکی ” نابــــود “

لی لی

سلان دوست عزیز. قبلا هم بهت گفته بودم من توی کتابخونه کار می کنم و نه کتابفروشی. قیمتها رو نمی دونم متاسفانه. باید از کتابفروشی قیمت بگیری.

مریم

یادتان باشد دلتنگی جزئی از فرایند فراموشی است... مگذارید احساس دلتنگی شما را به آغوش کسی برگرداند که می دانید با او آینده ای ندارید.

SiNA Hp

کلمات را بی خیال شو واژه ها همیشه دروغ می گویند به چشمانم نگاه کن دستهایم را بگیر و غرق در آغوشم شو … [گل]