غزل 10

اختیار من و دل، در کف این و آن است

من به دل بدگمانم، دل به من بدگمان است

سبـز و شاداب بودیـم، در بهـاری دل انگیـز

زردوبی برگ وباریم، فصل، فصل خزان است

هریک از ما که می خواست، بشکند دیگری را

دیــد در این میــانه، عشــــــق پــا در میــان است

ای خدایی که هر کس، سهمی از سفـــره ات داشت

سهـــــم من از جهانت، کاسه ای شوکـــــــران است؟

پهنـــــــــــــه ی دردهایم، شعله باران غـــــــــــــــم شد

چون زبانم زبــــــــان نیست، کوه آتشفشـــــــــــان است!

مـن بــــــه ناداده هــــــــایت، اعتــــــــراضی نــــــــــــدارم

یا اگـــــــر شکــوه ای هست، این زبــــــان ناتــــــوان است.

عباس عبادی

/ 7 نظر / 2 بازدید
برای-تو

سلام آلونه عزیزم-ببخش اگر دیر سر زدم-ترم آخر هستم و به شدت درگیر درسام شعرهای جدیدی که گذاشتی مثل همیشه زیبا بود-ممنون در ضمن من به زور نمیام -من برای وبلاگ قشنگت هست که بهت سر میزنم-متشکر[چشمک]

یه دوست

آبجی گلم،وبلاگت خیلی قشنگه.ظاهر جذابی هم داره.این حست اصلأ درست نیست.من بطور اتفاقی به وبلاگت رسیدم.واقعأ وبلاگت دوست داشتنیه. موفق باشی!

یه دوست

آبجی گلم،وبلاگ قشنگی داری.ظاهر جذابی هم داره.حست اصلأ درست نیست.من که خیلی دوسش دارم با اینکه بطور اتفاقی به وبلاگت رسیدم.موفق باشی!

دانیال

سلام. چی شده؟ وبتو دیدم جای شعر همش گله و گلایه بود. اگه فکر می کنی به زور میان تو وبت جای گله سعی کن وبتو پر محتواتر کنی. پاینده باشی

دانیال

من نگفتم وبت خوب نیست. من خیلی شعرهاشو دوست دارم و از اونا استفاده میکنم. منظورم این بود که سعی کن بهترش کنی.

سناتور

یه چیزی بگم؟ شعرش با این که متحواش خوبه اما وزنش افتضاحه ( نظر بودااااااااااااااااا )[گل]