راز بی انتهای سفر!

قصه ی بی سرانجام رفتن   *   توشه ی کوچ من بود از این شب

من به آخر رسیدم کجایی؟   *   جام عمرم شد امشب لبالب

زنگ موسیقی گریه را داشت   *   ناله ی خشک برگی که می مرد

رنگ سرد نفسهای من بود   *   فصل سردی که آمد تو را برد

کاش با من نمی گفتی آن روز   *   راز بی انتهای سفر را

ناله ی برگهای خزانی   *   در لگدکوب هر رهگذر را

می وزم چون نسیمی به هرسو   *   تا بیابم ز کویت نشانی

هر طرف می کشم سر، جز این نیست     حسرت و درد و آه و فغانی

خسته ام، خسته از ماندگاری   *   از خود خستگی سیر سیرم

رفتنم گر چنین ناگزیر است   *   می روم تا که پایان پذیرم  

علی صفری آق قلعه

 

/ 2 نظر / 4 بازدید
سپینود

وبتون بسیار زیباست به منم سر بزن و خوشحالم کن تازه اپیدم[گل]