نقاشی

پر شده ام از تاریکی

همچون خانه ای که پنجره های آن

یک به یک بسته می شوند

نه ماه پیداست و نه چشمک ستاره ای

با چند مداد رنگی جویده

می خواهم دیوار تنم را

نقاشی کنم!

اول دست می برم

تا روی قلبم غاری بکشم به اندازه تنهایی

و بعد پایین آن

رودی که تمام غم هایم را ببرد

باد می آید

رادیو می گوید: دارد باران می آید.

بی خیال پنجره ها را باز می کنم

و بی چتر به خیابان می زنم

تا نقاشی خدا را ببینم!

اصغر رضایی گماری

/ 4 نظر / 3 بازدید
سناتور

عکس و نوشته چه تناسبی با هم دارن آفرین

سکوت

چقدر دوست دارم نقاشی هایی که فقط من میفهمم و او.

باران

قشنگ بود..[قلب] اگ وقت شد میآپم[نیشخند][چشمک]

اصغر رضایی گماری

سلام.... تشکر از شما دوست عزیز بسیار خوشحال شدم از استفاده شعرم در وب زیبایتان