گریز و درد

رفتمـ، که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم،که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدمـ که لایق تو و عشق تو نیستمــ

فروغ فرخزاد

/ 15 نظر / 11 بازدید
نمایش نظرات قبلی
مرضیه

حاصل عشق مترسک به کلاغ مرگ یک مزرعه بود آسمان فرصت پرواز بلند است قصه این است چه اندازه کبوتر باشی .............آپم

تارا

چی؟ چرا همه میرن؟؟؟؟؟ .........................[افسوس]

لیلا

عزیزم. فرصت زیادی نداشتم که وبلاگتو کامل بخونم. ولی همون چند تا متنی که خوندم زیبا بود. بازم سر میزنم بهت. هرچند من از نسل شما نیستم. مال دهه پنجاهم ولی بچه های این نسل و دوس دارم. و یه جورایی درگیر شدم با همه چیزایی که در مورد همدوره ای هات نوشتی. موفق باشی عزیزم.[گل]

parsava

مرسی ... رفتم .. مرا ببخش و مگو .. او وفا نداشت .... شاید ...

منا

من برای سال ها مینویسم سالهایی که چشمانت عاشق میشوند افسوس که قصه ی مادر بزرگ راست بود همیشه یکی بود یکی نبود.

آیدا

سلام این شعر را که می‌خواندم بی‌اندازه برایم آشنا بود٬آشنایی‌ای از جنس شعرهایی که در کتاب‌های فارسی بود.بعد که اسم شاعر را دیدم یادم آمد که چند سال قبل٬شاید هفت سال(چه قدر عمر آدم زود می‌گذرد)٬ دیوانی از فروغ داشتم و این شعر از شعر‌هایی بود که زیاد می‌خواندم٬شاید آن روزها حفظش هم بودم پرت شدم به آن روزها...

هم نفس

این شعر مورد علاقه ی منه.... ممنونم

مورچه

[افسوس] خیلی قشنگ بود. یه جاهایش حرف دل من بود انگاری. [نیشخند]