من در سکوت نیز صدا را شناختم

بعد از عبور فاصله ها را شناختم

« بی » را شناختم من و« با » را شناختم

جغرافیای شهر تو چندان شگفت نیست

این بام این دو گانه هوا را شناختم

آخر اگرچه دیر ولی زیرکانه تر

فرق میان ما و شما را شناختم

گفتی:« عبث مکوش که یک دست بی صداست»

من در سکوت نیز صدا را شناختم

خود را شناختم من و شادا که عاقبت

این سخت جان آبله پا را شناختم

محمدعلی بهمنی

/ 2 نظر / 5 بازدید