شبی دیگر

امشب هم کسی خونمون نیست. داداشی هم رفته خونه نامزدش.خانواده به اون پرجمعیتی ماشالا الان شدن 3نفرو گناه من بدبخت هم اینه که بچه اخرم و جرمم سوز وساز با تنهاییمه. البته دیگه عادت کردم. ولی حوصله ام سریده. از وقتی ماه رمضون شده اصلا تا سحر خوابم نمی بره و اگه ببره نیم ساعت.مامان میگه بیا بخواب. آخه کو خواب. امشب هیچ کی هم بهم اس نداده. حوصلم دیگه بدجور سریده. اینجام که نمی تونم بشینم چون مامان هنوز عادت نکرده که من تا دیر وقت بشینم پای کامپیوتر. از صب تاشب چسبیدم به این صندلی و وقت خودم و صرف این چیزا می کنم. که چی؟ به کجا برسم؟ چی کار بکنم اصلا؟ دانشگاه که الحمدالله لیاقت نداشتیم.درس و زندگی هم که فینیشیده.منم و تنهایی و خدا و این کامپیوتر.ای کاش داداشی زود ازدواج کنه بلکه مامان برام لب تاب بخره و من از این اتاق خفه و پر از بوی جوراب و عرق این پسره راحت شم.

آخ که زندگی چقد مزخرفه.....سبز

/ 4 نظر / 4 بازدید
saheli

سلام .در این زمونه از کسی نباید انتظار داشت.واقعا یک سنگ صبور پیدا کردن سخته .ما که دلمون شده سنگ اصلا انگار احساس نداره.همین سایت و بروبچ .کاری نیست.ملالی نیست جز دلتنگی شما.علیرضا نیلکوه

ملیکا

دردتا می فهمم عزیزم [قلب] منم نه یکی دوتا داداش دارم دیگه خودت بقیشافرض کن...

ارزو

سلام عزیزم خوبی من تا حالا وب شما رو ندیده بودم تازه اومدی نه؟؟؟اخه چون نمی شناسمتون ؟؟بحرحال ممنون از نظراتت خانمی [ماچ]

سناتور

سلام من چند روزی بود که نبودم حالا اومدم از فردا هر ؛ نه بابا از همین امروز هرروز آپم زود زود سر بزن خوشحال میشم بعدشم مگه داداش چشه ؟ همه آرزو دارن دارای یک دستگاه داداش بشن که هر دقیقه سوارش بشن شوخی کردم[قهقهه][خنده]