ناآشنا

باز هم قلبی به پایم افتاد

باز هم چشمی به رویم خیره شد

باز هم درگیرو دار یک نبرد

چشم من بر قلب سردی چیره شد

 

باز هم از چشمه ی لبهای من

تشنه ای سیراب شد،سیراب شد

باز هم در بستر آغوش من

رهروی در خواب شد در خواب شد

 

بر دو چشمش دیده می دوزم به ناز

خود نمی دانم چه میجویم در او

عاشقی دیوانه می خواهم که زود

بگذرد از جاه و مال و آبرو

 

او شراب بوسه می خواهد زمن

من چه گویم قلب پر امید را

او به فکر لذت و غافل که من

طالبم آن لذت جاوید را

 

من صفای عشق می خواهم از او

تا فدا سازم وجود خویش را

او تنی می خواهد از من آتشین

تا بسوزاند در او تشویش را 

 

او به من می گوید ای آغوش گرم

 مست نازم کن، که من دیوانه ام

من به او می گویم ای ناآشنا

بگذر از من، من تو را بیگانه ام

 

آه از این دل، آه از این جام امید

عاقبت بشکست و کس رازش نخواند

چنگ شد در دست هر بیگانه ای

ای دریغا کس به آوازش نخواند

 

فروغ فرخزاد

 

 

/ 5 نظر / 3 بازدید
سناتور

سلام شعر قشنگی بود[گل][گل][گل][گل]

مهرشاد

سلام.رنگ فونتهاتو عوض کنی ممنون میشم.بام قشنگ بود

سالار

سلام شعر جالبی بود موفق باشی[گل]

وحید

ممنون که خبرم کردید خوب بود

ستاره

سلام بسیار بسیار بسیار عالی بود خیلی لذت بردم[دست][گل]