قسمت سوم داستان

... « قاسم جانم! روز عاشورا عمویت را تنها نگذار!» فریاد شادی از درون قاسم جوشید: برادر ...من! من...

حرف خود را نیمه تمام گذاشت و با عجله برخاست و مثل برق از میان خیمه ها گذشت تا خود را به خیمه ی مخصوص امام رسانید. جلوی خیمه ایستاد. امام از لای پرده های خیمه نگاهی به او کرد و چیزی نگفت. قاسم کنار در خیمه زانو زد. دست بر سینه گرفت و محکم تر از قبل گفت: عمو اجازه ام بده تا به میدان بروم.

امام چشمهای غمگین خود را بست و با بغض گفت: گفتم که عزیزم! نمی شود. تو نباید به میدان بروی.

قاسم به چشمهای نیمه باز امام خیره شد و بلند و رسا گفت: عمو! بابایم دارد به من می گوید که برو. عمو پدرم فرموده: برو.

امام نگاهش را در چشم قاسم دوخت. پیش از آن که چیزی بگوید قاسم بازوبند را مقابل صورت امام گرفت و گفت: ببین عمو این خط پدر من است.

امام با دیدن خط برادر اشک در چشمانش حلقه زد شب قبل از قاسم پرسیده بود: قاسم جان مرگ برای تو چه مزه ای دارد؟ و قاسم هم با تمام وجود جواب داده بود: شیرین تر از عسل

امام پلکهایش را بر هم گذاشت نفس عمیقی کشید و فرمود: برو خدا به همرات.

این جمله که بر زبان امام جاری شد انگار همه ی قدرتهای عالم در جان قاسم دمیده شد. برخاست. مانند طوفان سوار بر اسب شد مثل صاعقه و به میدان تاخت. همچون شیر عبدالله مات و مبهوت کنار خیمه ی قاسم ایستاده بود و رفتن او را تماشا می کرد. دشمن به آمدن سوار خیره مانده بود و خود را برای نبردی ناجوانمردانه آماده می کرد. صدای قاسم در میدان پیچیده بود: منم! قاسم پسر حسن بن علی(ع) فرزند پیامبر(ص) و امام من حسین (ع) است...

 

ادامه دارد...

/ 7 نظر / 5 بازدید
سناتور

قشنگ بود ببخشید که نمیومدم آخه فقط با گوشی میومدم برای همون دیگه ببخشید دیگه

متحیر

جـام جـم وکهنــه شــرابــم تـــویی! معنی ی هــر لفـظ و کتـــابــم تویی قوربان اولـوم "گوزلره "آخشام چاغی آی- اولــدوزوم گیزلی شهابـم تویی حــرف و حـدیــث دل خــونیـــن من! لالـــه ی پنهـــان و خضــابـم تـــویی سریلمیسه ن یــوللاریمــا لئیلی تک! مجنــونا تای چـــولــده کبــابـم تـویی

ستاره

منتظر بقیه اش هستم هرچند این داستانو همه میدونن که قاسم و چجوری ناجوانمردانه میکشن. اولین بدنی که رفت زیر سم اسب بدن قاسم بود...[گریه]

shiner

منم منتظر بقیه اشم[لبخند]

ترگل

در لحظه ی انتظار عارف بشود مبنای مبانی و معارف بشود هر جمعه نمی روم به جایی،نکند با صبح ظهورتان مصادف بشود[خجالت]

ستاره

چی بگم؟؟؟؟؟؟؟؟چرا اینجوری میحرفی نازنین؟؟؟؟؟؟؟؟ توبگو چی روتعریف کنم؟؟؟؟؟؟منم همشو میگم

ستاره

راستی از بس عصبانی بودم یادم رفت بگم شعرت خیلی قشنگ بود بازم برام بفرست باشه..........